تنفس صبح


+ معما...!

آسمون پر میزنه رو سرمون

آسمون آی آسمون!

خیلی بی معنیه!

مگه آسمون رو سر کسی پر میزنه؟!

چی میخواد بگه؟...منم نمیدونم!

نشون از یه دلتنگیه شدید داره...شاید میخواد پر بزنه به آسمون یا شاید آسمون رو بیاره پایین...کی میدونه؟!

شایدم تو سرش فکر رهایی و آزادی و خلاص شدنه و اوج گرفتن به آسمون!

هر چی هست کودک درونش خیلی زندس!

آدم یاد شعرهای بی سر و ته و بعضی موقعا خیلی با سر و ته بچه ها میفته.

 

همه چیز ممکنه!

همه چیز ممکنه حتی اگه پر زدن آسمون رو سرمون باشه!!!

 

چشمک

نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ میلاد موعود!

مرحوم عراقی در کتاب نفیس دارالسلام این تشرف که حکایت از محبت و عنایت حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) به علامه حلی دارد نقل می کند :

علامه حلی شب جمعه ای به تنهایی به زیارت حضرت سیدالشهدا می رفت و بر مرکبی سوار بود و تازیانه در دست داشت , در بین راه شخص عربی (که جان همه عالم به فدای خاک پایش باد) با او همراه می شود وسخن از مسائل علمی باز می کند.

علّامه حلّی نیز بعضی از مشکلات علمی را مطرح نمود, دید که او حلال مشکلات و یگانه روزگار است تا آنکه سوال از مساله ای در میان آمد که آن شخص عرب به خلاف علّامه در آن مسئله فتوی داد.

علّامه گفت: این فتوی بر خلاف قاعده است و خبری که مستند آن باشد نداریم.

آن شخص عرب فرمود: دلیل بر این حکم حدیثی است که شیخ طوسی در کتاب تهذیب خود نوشته است.

علّامه گفت: چنین حدیثی در تهذیب نیست و در خاطر ندارم مرحوم شیخ طوسی یا کس دیگری آن را نقل نموده باشد.

آن شخص فرمود: نسخه کتاب تهذیب را که خود داری از اول آن به فلان مقدار ورق بشمار, حدیث در فلان صفحه و فلان سطر می باشد.

علّامه حلّی با خود گفت: شاید این شخص که در رکاب من می آید (علّامه سواره بوده و او پیاده) آن کسی باشد که عالم به وجود او وابسته و او امام عصر ارواحنا فداه باشد.

در این حال تازیانه از دست علامه افتاد و از آن شخص پرسید: آیا در مثل این زمان که غیبت کبری می باشد امکان دارد انسان به محضر مقدس امام زمان ارواحنا فداه شرفیاب شود؟

آن شخص به زمین خم گردید و تازیانه را برداشت و در دست علامه نهاد و فرمود: چگونه نمی توان به خدمت او رسید در حالی که الان دست او در دست تو می باشد.

علامه حلی چون این جواب را شنید خود را از بالای مرکب به زیر انداخت و بیهوش شد .وقتی که بهوش آمد کسی را ندید و چون به خانه برگشت حدیث مذکور را در همان صفحه و همان سطر که حضرت ولی عصر ارواحنا فداه فرموده بود دید و فتوای خود را اصلاح نمود.

 

***

وقتی نیمه شعبان از راه میرسه و من میخوام تبریک بگم برام سخت میشه , نمیدونم چه طوری باید تبریک بگم ( البته یه جورایی تقریبا برای همه امامان و معصومین علیهم السلام این حالت رو دارم) , برای امام زمان (عج) مخصوص تر !

میخوام یه هدیه خوب , یه کار خوب , نمیدونم ،دوست دارم یه چیز ویژه تقدیم کنم ولی ندارم. نه خودم در مقابل ایشون ارزشی دارم نه اعمالم و کردارم.یه ذغال خالصم!

اینجاس که پناه میبرم به آدمهایی که روی ماه امام رو دیدن و صد تا سر و گردن از من بالاتر هستن و تشرفاتشون رو میخونم و اینجا نقل می کنم.

آقای من , هیچ چیز ندارم و شرمنده ام و رو سیاه. ساکت باشم بهتره...فقط میتونم برای ولادت پر خیر و برکتت این قبیل تشرفات رو بنویسم و بگم که ما هم دوست داریم زیارتت کنیم و توی یه همچین شبهایی دلم بیشتر غنج میره و بیشتر حست میکنم .

دوست دارم برم تو کوچه بشینم....خیلی دوست دارم یه شب نیمه شعبان شب تا صبح تو کوچه بنشینم...خیلی دوست دارم!

مولای من , تولدت مبارک!

سرور من , ببخشید که گناه میکنم , طبق معمول خانوادگی و اجدادیتون - مثل همیشه - بنده نوازی کنید و عیدی ما عفو و انداختن بیش از پیش عشقت تو دلامون باشه.

آقای من , دنیا و آدمهاش تو هچلی که خودشون درست کردن دارن دست و پا میزنن و تا خرخره تو باتلاقن و در حال ماست مالی

 بیا و زندگی دوباره ببخش!

بیا و از آوارگی نجاتمون بده!

بیا و دنیا رو گلستان کن!

بیا و دنیا رو زنده کن!

نجاتمون بده !

سالروز ولادتت شده و این موقع اومدی و بشارت داده شد که ناجیتون اومد...همه خوشحالن و منتظر...ظهور کن یا بهتر بگم دعا کن غیرت های ما ظهور کنه!

 

شبیهه تبریک نشد, شد؟...ببخشید دیگه, این همه آدم منتظر و بلاتکلیف تو این دنیا...بهتر از این نمیشه!

نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ نمیزارن آدم سکوت کنه که...!

سلام

انشاالله که خوب باشید

اول عید مبعث رو به همه ی دوستان خوبم تبریک میگم.

ایندفعه زود اومدم.

یه به ظاهر آدم اومده بود چند تا نظر داده بود . خیلی هم بی ادب بود.میخواستم بزارم نظراتش بمونه ولی نزاکت رو رعایت نکرده بود و منم مجبور شدم حذف کنم. این آقا یا خانم , البته بیشتر به آقاها میخورد , کمی هم عقب افتاده تشریف داشتن و اکثر نظراتش رو تو یکی از پست های قدیمی گذاشته بود ولی طفلکی تا دلتون بخواد حرصی بود و بی ادب , خوب حق میدم بهش , بیچاره ها به هدفاشون نرسیدن , نتونستن کثافت کاریاشونو به نحو احسن انجام بدن و تکمیلش کنن, تیرشون حسابی به سنگ خورده. خوب تقصیر خودتونه , اینقدر طماع و در عین حال احمق نباشید , بدونید کجای کارید , نمیدونید؟ , خوب من میگم:

هیچ جای کار نیستید احمقا !

دست امام زمان رو ببینید , ۴ سال پیش ندیدید؟! , الانم نمیبینید؟ , پس مثل مارگزیده ها دور خودتون بپیچید!

این مملکت مال امام زمانه , خودتون رو بیشتر از این خراب نکنید , دیدید که این همه خرج کردید , این همه غوغا و اغتشاش کردید ولی کاری از پیش نبردید جز اینکه برای هزارمین بار به مردم یادآوری کردید که :

آی جمــــــــــــاعـــــــت بدونید ما آدم بشو نیستیم و کمر بستیم به نابودیه این انقلاب و هر چی آدم کار درست که میخواد کار کنه و هیچ دلمون هم براتون نمیسوزه و فقط تنها هدفمون اینه که بیایم مثل خیلی جاهای دیگه ایران رو بکنیم حیاط خلوت خودمون( البته آدم با حیاط خلوتشم این کارا رو نمیکنه ) و دوباره چند تا مترسکِ مفت خور ِ عیاش ِ بی همه چیز رو بزاریم رو سرتون و شرف و غیرت و ناموس و .....برباد بدیم ( کاری که البته آرزوش رو به گور میبرند) و هیچ خبری از CHANGE ی که خون آشام جدید آمریکا حرفش رو میزد نیست.

حالا که من افتادم به سیاسی حرف زدن یه چیزم به بعضی از آدم های ساده لوح بگم که فقط منتظرن یه چیزی بشه و اینا هم شلوغش کنن...البته همچینم ساده لوح نمیشه بهشون گفت ولی من حالا ارفاق می کنم و میگم ساده لوح.

همه ی این اتفاقهایی که بعد از انتخابات افتاد حتی اگه اون یکی کاندیدا (اسمش رو نمیتونم بنویسم چندشم میشه , خودتون میفهمید دیگه ) هم برنده میشد  میفتاد, قرار بود وسیع تر این اتفاقات بیفته , منتها دیر تر و کاری تر , به خاطر همینم بود که یه ترسوی چیز بگو رو که یه خورده حرف حق میشنوه صداش میلرزه و به تته پته میفته رو بادش کردن و انداختن وسط زمین بازی. اگه این جناب چیز سبز برنده میشد روزتون سیاه بود , ایرانی نمیموند , اون موقع آشوب میشد , اونم چه آشوبی , آشوبی که دیگه هیچ وقت روی آرامش و آزادی و دموکراسی ( همونی که آمریکاییها و اروپایی ها و نوچه هاشون تو ایران به دروغ سنگش رو به سینه میزنن ) رو نمیدیدید , همون آرامشی که الان صدقه سر مدیریت درست و رهبری مدبرانه ی آقا برگشته و شماها هم تو خونه هاتون و کشورتون در امنیت زندگی می کنید.

البته بماند که چقدر آدم بیگناه و بسیجی و دختر چادری به خاطر با حجاب بودنشون آسیب دیدن و شهید شدن. چه میشه کرد؟! , ظلمه دیگه , وقتی گرگهای وحشی و حیوونهای خونخوار و زورگوهای همیشگی به هدفاشون نرسن  , اینطوری حرصشون رو خالی میکنن و آخرین تلاشهاشون رو برای رسیدن به اهداف کثیفشون انجام میدن.

 کافیه دیگه , نظر اون آقا یا خانم بهانه شد و منم عصبانی شدم و بالاخره یه ذره از حرفامو زدم , خوب چرا آدم رو عصبانی می کنید شب عیدی؟!....نکنید دیگه!

 

متاسفانه یه چند باریه که میان نظرات بد میزارن منم مجبورم قسمت تایید نظرات رو فعال کنم تا چند وقت , بعد ببینم چی میشه.

دوباره عید رو تبریک میگم , ببخشید که مطلب مناسب فردا نداشتم که بزارم , یه دفعه تصمیم گرفتم بنویسم.

فعلا خداحافظ , التماس دعا!

نویسنده : سحر ; ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ ; ٢٩ تیر ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ دل تنگی...!

سلام به همه ی دوستان خوب و بامعرفتم که من بی معرفت رو فراموش نکردن. ولی تو پرانتز بگم به جون خودم من بی معرفت نیستم ، درگیرم.

تو این مدت چه اتفاقا که نیفتاده و تنفس صبح هم هیچی نگفته و داره خفه میشه . البته الانم قصد ندارم چیزی بگم ، توی دنیای واقعیش و به آدمهای واقعیش چیزی نگفتم و فقط حرص خوردم وای به حال دنیای مجازی و ......!

ولی حال کردیم ، محمود جون رو دوباره آوردیمش ! حالی کردیم کمپرس! (که مپرس ).

تبریک میگم...به همه ی انسانهای حق طلب و همه ی دوستداران احمدی نژاد تبریک میگم!

به اونهایی هم که دوستش ندارن تبریک میگم ولی اگه تبریک من رو نمیخوان...

.

.

مشکل خودشونه!!

خوب...دیگه چه خبر؟!

 راستی این تبریک من بد موقعی افتاد آخه فردا وفاته حضرت زینبه و من هم تسلیت میگم ولی خانم میبخشن ، آخه محمود جون فرق داره.

یاد پارسال افتادم...پارسال خیلیها اومدن وبلاگم و گفتند شهادت حضرت زینب (س) رو تسلیت میگیم و برای من جالب بود که میگفتند شهادت!

یه چیزی رو میدونستید؟ که بی اِی دی اِس اِلی خیلی بد دردیه....دریغ از یه جستجوی حسابی و یه دانلود حسابی تر!

خدا هیچ وب گرد و نت گردی رو به ای دی اس ال نکنه!...آمین!

من فرقی نکردم مثل اینکه....همچنان مثل قبل فقط چرندیات میگم...این چند روزه چه گناهی کرده بودید که من آپ کردن زد به سرم ...ها؟..اعتراف کنید؟

عجیب دوست دارم از این خائنین به ملک و ملت حرف بزنم...ولی حس تحلیل و فکر کردن نیست...ساعت یک و نیم بامداده و منم فقط اومدم درد و دل کنم و بگم دلم تنگ شده بود برای همه چیه وبلاگم...از ت تنفس صبح اولش بگیر تا گ پرشین بلاگ آخرش.

نمیدونم امشب میشه که  بیام و وبلاگ ریفیق رفقا رو ببینم یا نه ولی اگه الان نشد بعد میام...دلم تنگیده...ســــخـــــــت!

 راستی سرور خوب و مهربونم ممنون بابت تبریک تولد وبلاگ...باور کن خودمم یادم نبود وای به حال بقیه....مرسی با معرفت...واقعا ممنون بامرام.

 

بسه دیگه...وقتتون رو بیشتر از این تلف نکنم و یه شعر به مناسبت فردا مینویسم که به نظر من خیلی قشنگه... کیه که اسم حضرت زینب بیاد و یاد کربلا نیفته؟!

التماس دعا!

وقتی به دل داغ برادر ماند و زینب

یک کربلا غم در برابر ماند و زینب

وقتی شهادت حرف آخر را رقم زد

غمنامه تنهای بی سر ماند و زینب

وقتی خزان بر سرخی آلاله ها زد

صحرایی از گل های پرپر ماند و زینب

وقتی که آتش با قساوت همزبان شد

در خیمه ها توفان آذر ماند و زینب

وقتی غزالانِ حرم هر سو رمیدند

موی پریشان ،دیده تر ماند و زینب

وقتی فضا خالی شد از پرواز یاران

یک آسمان بی کبوتر ماند و زینب

تا کربلا در کربلا مدفون نگردد

در نینوا فریاد آخر ماند و زینب

دیدیم جای گریه ، جای ناله کردن

« قَد قامَتِ » غوغای دیگر ماند و زینب

دست علی از آستینش شد نمایان

روح شجاعت های حیدر ماند و زینب

هنگامه ای دیگر به پا شد کربلا را

اوج تعهد ، حفظ سنگر ماند و زینب

تکمیل نهضت در بیانش جلوه گر شد

وقتی پیام خون رهبر ماند و زینب

نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱٧ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ یه چیزی شبیهه وصیت نامه!

سلام

عیدتون مبارک!

فکر نمیکردم دیگه تو وبلاگ چیزی بنویسم ولی دارم مینویسم! دلیلش هم لطف دوستانم بخصوص سرور عزیزمه که باعث شد الان بنویسم و بگم حالم خوبه و هنوز زنده ام!

واقعا ممنونم که نگرانم هستید. دلیل خاصی برای نیومدن به نت ندارم . البته یه دلیل باعث شد که نیام ولی زیاد مهم نیست .بیشتر انگیزم رو از دست دادم. دیگه اومدن به نت رو یه امر واجب و مهم نمیدونم و برام مثل آب حیات نیست!

دیگه مطلب خاصی ذهنم رو درگیر نمیکنه که بیام تو وبلاگ بگم یا اگر هم بشه دلیلی نمیدونم که بیام بنویسم. تغییر کردم. نمیدونمم چرا؟!

وقت هم ندارم که دنبال مطلبهای خوب بگردم برای وبلاگ...نمیدونم....تو نت موندن و نت گردی و وب گردی برای هر کی یه دوره ای داره...برای بعضیا بیشتر برای بعضیا کمتر...برای من زیاد نبود...اوج اوجش حدود سه سال بود.

چند وقت پیش میخواستم اینجارو حذف کنم ولی با خودم گفتم صبر کن...الان فکر میکنم کار خوبی کردم که صبر کردم.

هه..دفعه ی پیش اومدم گفتم هر جوری شده اینجارو نمیبندم الان میگم شاید ببندم...عجب روحیات و افکار مستدامی دارم من!!

ولی این رو دفعه ی قبل گفتم و ایندفعه هم میگم که به یاد همه ی دوستان خوبم هستم...همه ی عزیزانی که تو این مدت برام نظر دادن و براشون نظر دادم و ازشون چیزهای خوب و زیادی یاد گرفتم.

ای بابا...شبیهه خداحافظی شد...قصد خداحافظی ندارم ولی نمیدونم دوباره کی بیام یا شایدم دیگه نیام اما همه هدفم از نوشتن , نظرات سرور خوب و مهربونم بود. خواستم بگم نگران من نباشید.

راستی اینم بگم که فکر نکنید خبریه ها...منظورم خبرای مزدوجی و این حرفا...آخه بعضی از دوستان از این فکرا کرده بودن!

از اینکه یه جورایی از نت محروم شدم و نمیتونم و نمیخوام و انگیزم رو از دست دادم ناراحتم ولی شماهایی که هنوز هستید ازش خوب استفاده کنید...جای منم خالی کنید.

بنده های خوب خدا برام دعا کنید...بگید سحر به اون چیزی که میخواد برسه!

فراموشتون نمیکنم...هیچ کدوم از بچه های نت رو فراموش نمیکنم.

به امید دیدار!

حوصله شکلک گذاشتن ندارم وگرنه حرفام به کلی شکلک احتیاج داشت!

 

نویسنده : سحر ; ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ تموم شد!

ترانه ی قلب عاشق فقط یه یا حسینه

روزی ما تو دنیا گریه برای حسینه

تو گیر و دار محشر با دیده های گریون

دور تو رو میگیریم همش میگیم

حسین جون

سلام

یه هفته دیگه تا آخر صفر مونده...هیچ مطلب خاصی ندارم بنویسم فقط دوست داشتم آپ کنم و پیشاپیش رحلت ( شهادت ) حضرت رسول صلی الله علیه وآله  و کریم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام و حضرت امام رضا علیه السلام رو تسلیت بگم.

انشالله امام حسین عزاداریهامون و سیاه پوشیدنمون رو تو این دو ماه قبول کرده باشه .

خیلی مختصر و مفید شد ولی ........!

باز هم از همه ی دوستان با معرفتم معذرت میخوام که نمیتونم به وبلاگاشون سر بزنم ...شرمنده!

تو قسمت نظراتم اسم سرور عزیزم رو دیدم . از همینجا بهش میگم که خیلی خوشحالم که برگشته و برام نظر داد.قلب

از همه ممنون و التماس دعا!

 

نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ٢ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ بالاخره ما اومدیم...!

سلام

قبل از هر چیز از دوستان خوبم بابت نظرات محبت آمیز و ابراز نگرانیشون بابت نبودنم تشکر میکنم و باید بگم ممنون از لطفتون.

راستش رو بخواید یه مدتی بود بی انگیزه شده بودم و کمتر نت میومدم ولی بعدش یه سری درگیریها و دل مشغولیها و فکر مشغولیها ! هم مزید بر علت شد و دیگه واقعا نتونستم بیام نت.همون یه ذره انرژی و وقت رو هم ازم گرفت.

یه کاری رو شروع کردم نمیدونم سرانجام داشته باشه یا نه ولی در هر حال خیلی مشغولم کرده...من هم که همیشه باید یه کار در زندگیم انجام بدم...یا باید بیام نت و فکر وبلاگ داری باشم یا اینکه به کار جدیم بپردازم. البته منظور از کار شغل نیست!

ولی مطمئن باشید تنفس صبح رو نمیبندم....شده ماه به ماه بیام و فقط یه سلام بزنم زنده نگهش میدارم و بدون هیچ تعارفی میگم در تمام این مدت فکر همه دوستانم بودم و هستم و مشتاقم که بیام و مطالب آموزنده و پر از معرفت عزیزان رو بخونم ولی نمیتونم...هم خسته ام هم فکرم درگیره. امشب هم دل رو زدم به دریا و گفتم بسه دیگه!

یه سری آیا می دانید های انقلابی رو برای این پست در نظر گرفتم که ممکنه خیلی ها ازشون بی خبر باشن..نمیدونم..به نظرم جالب میاد...انشالله برای شما هم مفید باشه.

در آخر از اینکه نمیتونم بیام و جواب لطف تک تک شما عزیزان رو در وبلاگ ها بدم خیلی شرمنده ام و فقط میگم دوستتون دارم و به یادتون هستم.

*

 نام اصلی شهید « طیب » ، « طیب حاج محمد رضا » بود و با حاج اسماعیل رضایی که سال ١٣۴٢ هر دو با هم به دستور شاه اعدام شدند ، هیچ نسبت فامیلی ای ندارد.

طیب حاج محمد رضا سال ١٢٩٠ در تهران به دنیا آمد و روز ١١ آبان ماه ١٣۴٢ اعدام شد. بر روی سنگ مزار شهیدد طیب که در شهرری کنار حرم حضرت عبدالعظیم مدفون است نوشته شده: « حر فداکار نهضت امام خمینی » .

 اگر طیب فقط به دروغ می گفت که از امام خمینی پول گرفته تا مردم را به تظاهرات وادارد ، اعدام نمیشد. امام خمینی در برابر مردانگی و جوانمردی طیب که حاضر به دروغ گفتن و بدنام کردن نهضت اسلامی نشده بود گفت: « طیب مرد آزاده ای بود. »

*

با وجودی که تمام تصاویر موجود از شهید اندرزگو با عمامه سفید است ، او سید بود و از همین راه برای گول زدن ماموران امنیتی شاه استفاده میکرد.

*

« نواب صفوی » نام خانوادگی مادری رهبر فداییان اسلام است و نام خانوادگی پدر شهید بزرگوار سید مجتبی نواب صفوی « میرلوحی » است.

تولد شهید سال ١٣٠٣ و هنگام شهادت او ٢٧ دی ١٣٣۴ مطابق با سوم جمادی الثانی ١٣٧۵ ه.ق یعنی سالگرد شهادت مادر بزرگوارش حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیهاست.

شهید نواب صفوی به غیر از زبان فارسی ، به زبانهای عربی ، ترکی و آلمانی آشنایی داشت.

شهید نواب صفوی علت نام گذاری این جمعیت را به نام فداییان اسلام چنین بیان می کند که :  شبی در خواب ، جدم حضرت سیدالشهدا علیه السلام را دیدم که بازو بندی به بازویم بست که روی آن نوشته شده بود « فداییان اسلام » و اولین اعلامیه ای که صادر کردم به ذهنم آمد که فداییان اسلام امضاء کنم.

*

پس از اینکه امام خمینی به ایران آمد و در مدرسه رفاه مستقر شد ، هر روز هزاران زن و مرد برای دیدار ایشان می آمدند. ازدحام جمعیت باعث میشد روزانه ۵٠-۶٠ نفر غش کنند و حالشان بد شود. یک روز شهید مطهری به امام گفت: آقا اگر اجازه بدهید چون زنها که برای دیدار می آیند ، به دلیل ازدحام جمعیت حالشان بهم میخورد و اذیت می شوند، برنامه دیدار خانمها را تعطیل کنیم. امام فرمودند: « نخیر من با این زنها شاه را بیرون کردم ، اینها برای دیدار بیایند مانعی ندارد. »

قلببامن حرف نزن

 

راستی اینم بگم و برم :

پرتاب ماهواره امید توسط ماهواره بر سفیر ٢ رو به همه ایرانیان و ایران دوستان تبریک میگم . دست دانشمنداش درد نکنه!

ایام الله دهه فجر رو هم تبریک میگم.

خوب دیگه...فعلا خداحافظ!

نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱٧ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ امان از دل زینب!

سلام به دوستان عزیز و خوبم

بالاخره یه وقتی نصیب ما شد و تونستم بیام نت. پرتو اول از کتاب آفتاب در حجاب شجاعی رو انتخاب کردم. در اولین فرصت به وبلاگ همه سر میزنم.دلم واقعا تنگ شده.انگار دو هفتس نیومدم!

مطلبش کمی طولانی شد  ولی اگه خواستید و حوصله و وقتتون کشید همش رو بخونید. من که خودم هیچ جوره از نوشته های شجاعی نمیتونم بگذرم. شما اگه تونستید بگذرید! لبخندچشمک

 

***

پریشان و آشفته از خواب پریدی و به سوی پیامبر دویدی.

بغض ، راه گلویت را بسته بود ، چشمهایت به سرخی نشسته بود ، رنگ رویت پریده بود ، تمام تنت عرق کرده بود و گلویت خشک شده بود.

دست و پای کوچکت می لرزید و لبها و پلکهایت را بغض کودکانه ، به ارتعاش وا می داشت. خودت را در آغوش پیامبر انداختی و با تمام وجود ضجه زدی.

پیامبر ، تو را سخت به سینه فشرد و بهت زده پرسید: « چه شده دخترم؟ »

تو فقط گریه می کردی.

پیامبر دستش را لا به لای موهای تو فرو برد ، تو را سخت تر به سینه فشرد ، با لبهایش موهایت را نوازش کرد و بوسید و گفت: « حرف بزن زینبم! عزیز دلم! حرف بزن! »

تو همچنان گریه می کردی.

پیامبر موهای تو را از روی صورتت کنار زد ، با دستهایش اشک چشمهایت را سترد ، دو دستش را قاب صورتت کرد ، بر چشمهای خیست بوسه زد و گفت: « یک کلام بگو چه شده دخترکم! روشنای چشمم! گرمای دلم! »

هق هق گریه به تو امان سخن گفتن نمی داد.

پیامبر یک دستش را به روی سینه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سینه ات فرو بنشاند و دست دیگرش را زیر سرت و بعد لبهایش را گرم به روی لبهای لرزانت فشرد تا مهر را از لبانت بردارد و راه سخن گفتنت را بگشاید:

- حرف بزن میوه ی دلم! تا جان از تن جدت رخت بر نبسته حرف بزن!

قدری آرام گرفتی، چشمهای اشک آلودت را به پیامبر دوختی ، لب برچیدی و گفتی : « خواب دیدم! خواب پریشان دیدم. دیدم که طوفان به پا شده است. طوفانی که دنیا را تیره و تاریک کرده است. طوفانی که مرا و همه چیز را به اینسو و آنسو پرت می کند. طوفانی که خانه ها را از جا می کند و کوهها را متلاشی می کند ، طوفانی که چشم به بنیاد هستی دارد.

ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختی کهنسال افتاد و دلم به سویش پرکشید. خودم را سخت به آن چسباندم تا مگر از تهاجم طوفان در امان بمانم. طوفان شدت گرفت و آن درخت را هم ریشه کن کرد و من میان زمین و آسمان معلق ماندم. به شاخه ای محکم آویختم . باد آن شاخه را شکست. به شاخه ای دیگر متوسل شدم. آن شاخه هم در هجوم بیرحم باد دوام نیاورد.

من ماندم و دو شاخه به هم متصل. دو دست را به آن دو شاخه آویختم و سخت به آن هر دو دل بستم. آن دو شاخه نیز با فاصله ای کوتاه از هم شکست و من حیران و وحشتزده و سرگردان از خواب پریدم...»

کلام تو به اینجا که رسید ، بغض پیامبر ترکید.

حالا او گریه می کرد و تو مبهوت و متحیر نگاهش می کردی.

بر دلت گذشت تعبیر این خواب مگر چیست که...

پیامبر سوال نپرسیده ی تو را در میان گریه پاسخ گفت:

- آن درخت کهنسال ، جد توست عزیز دلم که به زودی تندباد اجل او را از پای در می آورد و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه می بندی و پس از مادر ، دل به پدر ، آن شاخه ی دیگر خوش می کنی و پس از پدر ، دل به دو برادر می سپاری که آن دو نیز در پی هم ترک این جهان می گویند و تو را با یک دنیا مصیبت و غربت تنها می گذارند.

***

اکنون که صدای گامهای دشمن زمین را می لرزاند ، اکنون که چکاچک شمشیرها بر دل آسمان خراش می اندازد ، اکنون که صدای شیهه اسبها بند دلت را پاره می کند ، اکنون که هلهله و هیاهوی سپاه ابن سعد هر لحظه به خیام حسین نزدیکتر می شود ، یک لحظه خواب کودکی ات را دوره می کنی و احساس می کنی که لحظه موعود نزدیک است و طوفان به قصد شکستن آخرین امید به تکاپو افتاده است.

از جا کنده می شوی ، سراسیمه و مضطرب خود را به خیمه حسین می رسانی. حسین ، در آرامشی بی نظیر پیش روی خیمه نشسته است . نه ، انگار خوابیده است. شمشیر را بر زمین عمود کرده ، دو دست را بر قبضه شمشیر گره زده ، پیشانی بر دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب فرو رفته است.

نه فریاد و هلهله دشمن که آه سنگین تو او را از خواب می پراند و چشمهای خسته اش را نگران تو می کند.

پیش از آنکه برادر به سنت همیشه ی خویش پیش پا تو برخیزد تو در مقابل او زانو می زنی ، دو دست بر شانه های او می گذاری و با اضطرابی آشکار می گویی:

- می شنوی برادر؟! این صدای هلهله دشمن است که به خیمه های ما نزدیک می شود. فرمانده مکارشان فریاد می زند: « ای لشکر خدا برنشینید و بشارت بهشت را دریابید...

حسین بازوان تو را به مهر در میان دستهایش می فشارد و با آرامشی به وسعت اقیانوس ، نگاه در نگاه تو می دوزد و زیر لب آنچنان که تو بشنوی زمزمه می کند:

- پیش پای تو پیامبر آمده بود. اینجا، به خواب من. و فرمود که زمان آن قصه فرا رسیده است. همان که تو الان خوابش را مرور می کردی و فرمود که به نزد ما می آیی. به همین زودی.

و تو لحظه ای چشم بر هم می گذاری و حضور بیرحم طوفان را احساس می کنی که زیر پایت خالی می شود و اولین شکافها بر تنها شاخه دست آویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد می کشی:

- وای بر من!

حسین دو دستش را بر گونه های تو می گذارد ، سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند :

- وای بر تو نیست خواهرم! وای بر دشمنان توست. تو غریق دریای رحمتی. صبور باش عزیز دلم!

چه آرامش دارد سینه برادر، چه فتوحی می بخشد ، چه اطمینانی جاری می کند.

انگار در آیینه سینه اش می بینی که از ازل خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماماً به او تعلق پیدا کنی. تا دست از همه بشویی ، تا یکه شناس او بشوی.

همه تکیه گاههای تو باید فرو بریزد، همه پیوندهای تو باید بریده شود ، همه دست آویزهای تو باید بشکند ، همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی ، فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی.

تا عهدی را که با همه کودکی ات بسته ای ، با همه بزرگی ات پایش بایستی:

پدر گفت: « بگو یک! »

و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت.

کودکانه و شیرین گفتی: « یک! »

و پدر گفت : «بگو دو! »

نگفتی!

پدر تکرار کرد: « بگو دو دخترم.»

نگفتی!

و در پی سومین بار ، چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی: « بابا! زبانی که به یک گشوده شد ، چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟»

و حالا بناست تو بمانی و همان یک! همان یک جاودانه و ماندگار.

بایست بر سر حرفت زینب! که این هنوز اول عشق است.

 

امان از دل زینب!

نویسنده : سحر ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ٢۳ دی ۱۳۸٧
تگ ها: ماه محرم
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ پدر ، عشق و پسر!

پس از تو خاک بر سر دنیا!

 

 

مقام سقایت در کربلا از آن عباس است؛ ماه بنی هاشم. در این تردید نیست ، اما آنچه شاید تو ندانی این است که شب عاشورا ، آب را ما آوردیم. من و سوارم علی اکبر با سی سوار و بیست پیاده دیگر. بانی ماجرا هم علی کوچک شد ؛ علی اصغر ؛ علی دردانه.

من بیرون خیمه ایستاده بودم و صدای گریه او را می شنیدم . گریه اندک اندک تبدیل به ضجه شد و بعد ناله و آرام آرام التماس و تضرع.

ما اسبها هم برای خودمان نمی گویم آدمیم ولی بالاخره احساس داریم ، عاطفه داریم ، بی هیچ چیز نیستیم. از گریه های مظلومانه او دل من طوری شکست که اشک به پهنای صورتم شروع به باریدن کرد. خدا خدا می کردم که سوارم از جا برخیزد و داوطلب آوردن آب شود. با خودم گفتم آنچنان او را از حصار دشمن عبور می دهم که آب در دلش تکان نخورد و گرد و خاشاکی هم بر تنش ننشیند. و هنوز تمامت آرزو بر دلم نگذشته بود که سوارم ـ علی ـ از مقابل دیدگانم گذشت .به وضوح ، بی تاب شده بود از گریه برادر کوچک.

از پدر رخصت خواست برای آوردن آب و اشاره کرد به دردانه ، که من بیش از این تضرع این کودک را تاب نمی آورم.امام رخصت فرمود ، اما سفارش کرد که تنها ، نه ، لااقل بیست پیاده و سی سوار باید راه را بگشایند و شمشیرها را مشغول کنند تا دسترسی به شریعه میسر باشد.

سوارم دو مشک را بر دو سوی من آویخت ما به راه افتادیم. شب ، پوششی بود و مستی و غفلت دشمنان ، پوششی دیگر. اما حصار شریعه هیچ روزنی برای نفوذ نداشت. سدی چند لایه از آدم بود که اطراف شریعه را بسته بود. همه چیز می باید در نهایت سرعت و چابکی انجام می شد چه اگر دشمن ، آن دشمن چند هزار ، خبر از واقعه می برد ، فقط سم اسبهایش آب شریعه را بر می چید.

ناگهان برق شمشیرها در فضا درخشیدن گرفت و صدای چکاچک آن سکوت شب را در هم شکست. من و سوارم در میانه این قافله راه می سپردیم و اولین برخورد شمشیرها در پیش روی قافله بود.

راه بلافاصله باز شد و من سوارم را برق آسا به کناره شریعه رساندم. علی پیاده شد و گلوی مشکها را به دست آب سپرد و به من اشاره کرد که آب بنوشم. من چشمهایم را به او دوختم و در دل گفتم: « تا تو آب ننوشی من لب تر نمی کنم. »

او بند مشکها را رها کرد تا من بند دلم پاره شود و آمرانه به من چشم دوخت. این نگاه ، نگاهی نبود که اطاعت نیاورد. من سر در آب فرو بردم و چشم به او دوختم بی حتی تکان لب و زبان و دهان. اما او کسی نبود که آب نخوردن مرا نفهمد. دست مرطوبش را به سر و چشمم کشید و نگاهش رنگ خواهش گرفت. آنقدر که من خواستم تمام فرات را از سر نگاه او یکجا ببلعم.

مشکها پر شد بی آنکه او لبی به خواهش آب تر کند. وقتی که بر من نشست و خنکای دو مشک را به پهلوهای عرق کرده ام سپرد ، دوباره صدای چکاچک شمشیرها در گوشم پیچید. و من مبهوت از اینکه چگونه در این مدت کوتاه ، در نگاه او گم شده بودم که هیچ صدایی را نمی شنیدم و هیچ حضور دیگری را احساس نمی کردم.

آب به سلامت رسید ، بی آنکه کمترین خاری بر پای این قافله بخلد. سرخی سمهای ما همه از خون دشمن بود. سد آدمها شکسته بود و خون ، زمین را پوشانده بود آنچنان که شتکهای آن تا سر و گردن ما خود را بالا می کشید. علی دو مشک را پیش پای امام بر زمین نهاد و در زیر نگاه سرشار از تحسین امام ، چیزی گفت که جگر مرا کباب کرد آنچنان که تمام آبهای وجودم بخار شد:

ـ پدر جان ! این آب برای هر که تشنه است. بخصوص این برادر کوچک و ... و اگر چیزی باقی ماند من نیز تشنه ام.

آرام بگیر لیلا ! من خود از تجدید این خاطره آتش گرفته ام.

 

پی نوشت: منبع: پدر ، عشق و پسر ـ سید مهدی شجاعی .

کاش میتونستم همه ی کتاب رو بنویسم. نمیدونم شجاعی با این کتاباش قرار حساب کتابم پس بده؟!...خدا حفظش کنه!

 

التماس دعا!

نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱٥ دی ۱۳۸٧
تگ ها: ماه محرم
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ یا رقیه!

یا رقیه ادرکنی!

 

فخرم اینه تو دنیا که دلم با رقیه س

سبب خلقت من گفتن یا رقیه س

 

دل دیوونه ی من جز تو طالب نداره

بزار پاتو رو چشمام نگن صاحب نداره

 

الهی در همه عمر در خونت بمونم

اسیر و دل سپرده فقط از تو بخونم

 

اگه عشقت نباشه همه دنیا حقیره

بمیره هر کی میخواد تورو از من بگیره

 

 

همه عالم بدونن بی رقیه حقیرم

اسیر غصه و غم بی رقیه میمیرم

همه عالم بدونن بی رقیه حقیرم

اسیر غصه و غم بی رقیه میمیرم

التماس دعا!

 

نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۱ دی ۱۳۸٧
تگ ها: ماه محرم
    پيام هاي ديگران()   لینک